تبليغاتX
آرزو
سلام به تمام کسانی که به من سر زدن و من نتونستم بهشون سر بزنم

واقعااااااااااااااااااااا معذرت    باشه بدونین با تموم وجود دوستون دارم

راستی به تموم کسانی که منتظر ادامه ی خاطرم هستن بگم که شرمنده  از اون جایی که آرزوم با خوندن

این نوشته ناراحت میشه نمی تونم ادامه بدم

ایشالله سری بعدی با مطالب جالب میام  فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:19  توسط بیلوا (محمد) | 
 

 aks01

  هواي چشمام بي تو ابريو بارونه          تموم دنيام بي تو مثله زندونه

 

  تويي تموم دنيام ، آره ميدونم              به ياد چشمايه قشنگت ترانه ميخونم

 

  بزار بچينم از آسمون نگات ستاره        بدون تو كاشكي آسمون بارون بباره

 

  نكنه كه بشكني قلبمو بي بهونه            به پات ميمونم تا به ابد عاشقونه

 

  ميخوام برات سبد سبد گل بيارم           شايد بگي عاشقونه ، دوست دارم

 

  مي خوام بگم دوستت دارم ، هميشه      دلم هيچ وقت ازت جدا نميشه

 

   شاعر:  آرزوي زندگيم ...( آرزو)

   لطفا" با اسم آرزو بزاريد تو وبتون ... خيلي مرسي 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 19:13  توسط بیلوا (محمد) | 

شاید هیچ زمان برای دوست داشتن زود نباشد زیرا لحظه ها و عمر از برمان می گذرد

بی آنکه حتی یه ذره گذرش را احسلس کنیم پس بیا قدر لحظه های عمر دست نیافتنی را بدانیم و تک تک ثانیه ها را با عشق سپری کنیم .

اگر دلهایمان شیشه ای نیست حداقل از سنگ نباشد چرا که عشق از دلهای سنگی سخت گریزان است .

و چه خوب است که دلهایمان محل خوبی برای دوست داشتن و عشق باشد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:30  توسط بیلوا (محمد) | 

دوست دارم با تمام تلخی هاش دوست دارم با هم ی اضطرابش

دوست دارم با همه ی دلواپسی هاش دوست دارم با تموم بی وفایی هاش

دوست دارم با تموم وجودم توهم دوسم داشته باش

دلم می خواد با صدای بلند فریاد بزنم که دوست دارم تا همه بشنون که چه حسی بهت دارم 

دوست دارم آرزوی من  با تمام شیرینی هات و تلخی هات

تو هم دوسم داشته باش...

دوست دارم ای عزیزترین کسم                             

دوست دارم آرزوی من.....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:55  توسط بیلوا (محمد) | 

آسمان دلم آبی بود . پرنده ای بودم آزاد که به هر جای پر می کشیدم ...

این نوشته از عزیزترین کسم است

 

معرفت داشته باش حداقل با نام

 

آرزو ازش استفاده کن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:28  توسط بیلوا (محمد) | 

  گفتی برو!!!

گفتي برو گفتم به چشم

اين بود کلام آخرين

گفتي خدا حافظ تو

گفتم همين؟ گفتي همين!

گريه نکردم پيش تو با اينکه پر پر ميزدم

با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم

بازي عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درويش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود

براي پنهان کردن داغ دل ويرانه بود

من مات مات از بازي شطرنج عشق ميامدم

شاه مهره دل رفته بود

من لاف بردن ميزدم

قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق

دادم با ناز رخ تو اين همه يادگار عشق

گفتم ببر هرچي که هست

رغيب جلد چيره دست

گفتي تو مغروري هنوز

با فتح اين همه شکست

بازي عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درويش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

 گفتي برو گفتم به چشم

اين بود کلام آخرين

گفتي خدا حافظ تو

گفتم همين؟ گفتي همين!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:33  توسط بیلوا (محمد) | 

 

دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده

شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده

زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام

دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام

كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم

كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد

كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 7:40  توسط بیلوا (محمد) | 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن ، لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ، اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد ، يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ، بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

فریدون مشیری

 
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:18  توسط بیلوا (محمد) | 

 

حق با تو بود

جدار آرزوهایم را می شکنم

همه را روانه می کنم

به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد
 
چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را

به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم

و باد پرپر کرد و برد

همیشه حق با تو بود...

می دانم

دستم به خورشید نمی رسد

چشمانم هم كه بیهوده

آسمان سرگردان را می پاید

راستش را بخواهی

حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید

شكل علامت سوال بشوم

تا جوابم را بدهی!

گاهی فراموش می كنم

برای درك فاصله ی من

تا غرور این حروف

اتنظار زیادی از تو دارم!
 
امان از دزدان واژه

تقصیر من نیست
 
باور كن قحطی واژه شده است

مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود

مرا چون علامت سوالی واژگون

كنار شعرش می گذاشت

اما تو همچنان ...

مهم نیست

دیگر كار از كار گذشته است

بعد از غروب نمناك نگاه من و تو

خورشید هم درد بی درمان گرفته است

آری حق با تو بود

دستم به خورشید نمی رسید!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:17  توسط بیلوا (محمد) | 
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:12  توسط بیلوا (محمد) | 

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی.

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی.

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی.

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی.

دوستت دارم چون به یک نگاه،عشق منی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:8  توسط بیلوا (محمد) | 
                  

گفتی آرزوی قلبت رو بگو آرزوی تو رو داشتم

آرزو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:15  توسط بیلوا (محمد) | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:21  توسط بیلوا (محمد) | 

بوسه زيباست نه براي هوس
پرنده زيباست نه براي قفس
دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن
با تمام وجودکاش مي شد
اشک را تحديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد
در ميا ن لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد
من
عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپيدن
و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم

منغم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم

من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
حرف آخر
عاشقتم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه ي اول
كه ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
به روي يكدگر ويرانه مي كرد

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزار ليلي ناز آفرين را كوبه كو آواره و ديوانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم
به عرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه مي ديدم عزيز نا بجايي،ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را ،وارونه بي صبرانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم
همان بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي،با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:37  توسط بیلوا (محمد) | 
 

منو ببخش.اگه........خیلی وقتا فراموشت کردم........

منو ببخش.اگه........واسه کار خودم از تو گله کردم.......

منو ببخش.اگه........واسه زندگی که خودم واسه خودم ساختم از تو شکایتی دارم........

منو ببخش.اگه........تو تنهاییام ..........تو غمام..........تو شادیام............به یادت نبودم........

.........خدایا.........

منو ببخش........ به خاطر........ بزرگی خودت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:32  توسط بیلوا (محمد) | 
 

 

گاهي است در اين تنهايي


رنگ خاموشي در طرح لب است.


بانگي از دور مرا مي خواند ،


ليك پاهايم در قير شب است .


 
رخنه اي نيست در اين تاريكي :

 

در و ديوار بهم پيوسته .


سايه اي لغزد اگر روي زمين


نقش وهمي است ز بندي رسته .


 
نفس آدمها


سربسر افسرده ست .


روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا


هر نشاطي مرده ست .


 
دست جادويي شب

 
در به روي من و غم مي بندد .


مي كنم هر چه تلاش ،


او به من مي خندد .


 
نقش هايي كه كشيدم در روز ،


شب ز راه آمد و با دود اندود .


طرح هايي كه فكندم در شب ،


روز پيدا شد و با پنبه زدود .

 
 
ديرگاهي است كه چون من همه را


رنگ خاموشي در طرح لب است .


جنبشي نيست در اين خاموشي :


دست ها ، پاها در قير شب است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:1  توسط بیلوا (محمد) | 
                                             

 سرت گیر آمدم دختر چی خواهی؟     شدم عاشق از این بهتر چی خواهی؟

     تمام هستی ام یک شهر دل بود             کـه بـخشیدم تـورادیـگر چـه خـواهی؟

                                                          

           
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:32  توسط بیلوا (محمد) | 
         ط¨ط²ط±ع¯طھط±غŒظ† ظˆط²غŒط¨ط§ طھط±غŒظ† ظˆط¨ظ„ط§ع¯ ط§غŒط±ط§ظ†غŒ ع©ظˆط±ط¯ ظ¾ط§طھظˆظ‚

تولدت مبارک آرزوی من...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:4  توسط بیلوا (محمد) | 
                                

 اگه يه نامه باشم             
پر از پياماي خوب
كاشكي جوابم تو باشي
اگه يه عابر باشم
اسير طوفان شن
كاشكي سرابم تو باشي
پر از گناهم اگر رها شده بي خبر
كاشكي گناهم تو باشي
اگر تمام تنم
دو چشم خسته باشه
كاشكي نگاهم تو باشي
تو در من تب خوندني تب تند و فرياد
تو اصلا تمام مني ، يه سايه ي همسفر ، يه همزاد
تولد يك صدا يه فرياد
سكوت من شيشه اي صداي تو موندني
در من ، طلوع صدايي
تو مثل گل ساده اي نجيب و آزاده اي
اسمت ، صداي رهايي
صداي من رفتني
صداي ما موندني
مثل صداي هميشه
تو مثل گل ساده اي
    نجيب و آزاده ا   
حرفي ، براي هميشه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:38  توسط بیلوا (محمد) | 

     

   

وقتی کسی رو دوست داری

حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی

فقط یه بار نگاش کنی

حاضری قلب تو باشه

پیش چشمای اون گرو

فقط خدای نکرده اون

یه وقط بهت نگه برو

وقتی کسی تو قلبته

یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد

اگه که ثروتی داری

منم تو رو دارم......

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:28  توسط بیلوا (محمد) | 

دختري از پسري پرسيد :   آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟


پسر گفت : نه ، نيستي


دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟


پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم


دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟


پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم


دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش


ميکرد ،  پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :


تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي


من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را


و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

تقدیم به آرزوی گلم

                      همیشه دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:17  توسط بیلوا (محمد) | 

کاش میشد فهمید که معنی واقعی عشق چیست آیا در این شهر پر طلاطم کسی هست که مرا باور کند؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:3  توسط بیلوا (محمد) | 
دوست دارم ساناز، چطوري بيخيالت بشم آخه دختر

چه سود گر بگويمت كه شام تا سحر نخفته ام

و يا اگر دمي به خواب رفته ام تورا به خواب ديده ام

چه سود گر بگويمت كه بي تو با خيال توبه مي پناه برده ام

و نقش آن دو چشم قصه گو به جام پر شراب ديده ام

چه سود گر بگويمت كه دوريت چو شعله هاي تند تب

به خرمن وجود من شراره هاي درد مي زند

و من درون آن زبانه ها بناي اين دل رميده را

زبن خراب ديده ام...

چه سود گر بگويمت كه بي تو كيستم و چيستم

كه بحر پر خروش من تويي

و ساحل صبور و بي فغان منم!

و من درون موجهاي سركش

تمام هستي و وجود خويش را

چو يك حباب ديده ام

چه سود گر بگويمت

كه من زدوري تو هر نفس ، چو شمع آب مي شوم

و اشكهاي گرم من به دامن شب سياه مي چكد

و من ميان قطره هاي چون بلور آن

محبت تورا، چو نقش سرد آرزو به روي آب ديده ام

چه سود گر بگويمت

تورا به خواب ديده ام و يا كه نقش روي تو به جام پر شراب ديده ام

تو يك خيال دور بيش نيستي و دست من به دامنت نمي رسد

تو غافلي و من تمام مي شوم

وديدگان پر ز راز من هزار بار گفته با دلم

كه من سراب ديد ه ام...

 

غریبانه های من

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:50  توسط بیلوا (محمد) | 

                        تو لد یک لبخند زیبا

تولد او

 

                                        

                                                  

                  

شب آرام بود آرام آرام

انگار همه منتظر بودند

اما چقدر انتظارسخت بود

شاید تردیدی در آمدنش بود

ستاره بی تابی میکرد

ماه همه را به سکوت دعوت می کرد

حتی شهاب هم دیگر دنبال کسی نمیکرد

شاید تقدیری در آمدنش بود

پاسی از شب گذشت

فرشته هایی از آسمان در سکوت به زمین نزدیک می شدند

به دور از چشمان سیاهی و حسد و نفرت

به ناگاه گوشه ای از این زمین خاکی را حاله ای از نور در بر گرفت

انگار تمهیدی در آمدنش بود

همه می دانستند که می آید

زیبارویی از اعماق اقیانوس زیباییها

مهربانی از انتهای جاده مهربانی ها

نغمه ای از دل خوش ترین ترانه ها

شاید تندیسی در آمدنش بود

می آمد برای خلق

برای آرامش مادر زمین

برای لا لایی گلبرگ های رنگین هر کس می خواست او را ببیند

برای نابودی کابوسهای سهمگین خنده ریز لب هایش را

انگار تفسیری در آمدنش بود صورت کوچک زیبایش را

گونه های قرمز غرق در نورش را

انگار تصویری در آمدنش بود

نا گاه سکوت فریاد برآورد: او آمد

آمد و جهان فارق از انتظار کشیدن

قلبها شروع به تپیدن

ستاره ها آغاز به باریدن

ماه مشغول به خندیدن

شاید تجلیلی در آمدنش بود

آغاز تولدش بود

آغاز بازی های کودکانه

آغاز خنده های بی بهانه

آغازنغمه های بی ترانه

آخر او خود ترانه بود

و باز هم شاید ...

صبر کن

اینبار شاید نه

این بار حتما

آری حتما

حتما تدبیری در آمدنش بود ....

تولدت مبارک

 

( متعلق به سایه)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:46  توسط بیلوا (محمد) | 
   خورشید

کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم          پشــت کدوم سد ســکوت پر میکشـی چـکاوکـم

چرا به مــن شـک میکنــی من که منم بــرای تــو          لبـریزم از عـشق تـــو و سرشـــارم از هـــوای تــو

دست کــدوم غـــزل بــدم نـبـــض دل عاشـــــقمو           پشت کدوم بهانه باز پنــــهون کنــم هـق هقـمـو

گریه نمی کنــــم نرو آه نــمــی کشــم بــشـیـــن           حــرف نمیــــــزنم بمـــــون بغــض نمیـکنم ببــیـن

سفرنکــن خورشیدکم تـــرک نــکن ، من و نـــــرو           نبودنــــت مـــرگ منــــه راهــی این ســفـر نشـو

نذارکه عـشق من و تـــو ایــــنجــا به آخر برســــه           بری تـــو و مـــرگ من از رفـــتن تـــو ســـر برســه

نوازشم کن و ببین عشق می ریـــــزه از صـــدام            صدام کن و ببین که باز، غنچه می دن ترانه هام

اگر چه من به چشـم تــو کمـم، قدیمـییم ، گمـم          آتـشـفـشان عـــشقـــم و دریـــای پـر تــلاطـــمـم

 

(متعقل به    سایه)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:44  توسط بیلوا (محمد) | 

  چشمهایت مال من است         
                              نگاهت مال من است        در نگاهت دریایی از عشق میبینم                                
که صادقانه به من می گویند که : دوستم داری
با توآرام می شوم
هر سپیده صبح
هر غروب
هر شامگاه

صدای قدمهای تو
درفضای خانه ای که برای تو با گلهای عشق آذین بسته ام
طنین می افکند
می آیی
در دستانت یک دنیا عشق به همراه داری
به دیدارم امده ای
شانه هایت تکیه گاه منند
فکر کردن به این که یه روزی این جدایی به پایان می رسد
شادم می کند
نوید آمدنت
خانه ام را ستاره باران می کند
می بینی برای دیدارت چه بیقرار نشسته ام
دنیا مال من است
از همه بالاتر عشق تو مال من است
تا با تو هستم
نمی خواهم فکر دوریت
لحظه های شیرین با تو بودن را برآیم تلخ کند

می آیی
در دستانت عشق همراه داری
آمده ای
زندگی دوباره ببخشی
به من میگویی هرگز ترکم نخواهی کرد
عشقت سرپناه تنهاییم خواهد شد
با تو چه خوشبختم
همه جای خانه ام از وجود تو روشن شده
می آیی
من تمام غزل های عاشقانه رابرایت میسرایم
ای آبی ترین آسمان
ای تک ستاره زندگیممرا با خودت ببرتا با تو بمانم
برای همیشه
فاصله ها را می شود از میان بر داشت
دنیا مال ما خواهد شد
چشمهایت مال من خواهد شد
دستهایت گرمای زندگی به من خواهند بخشید

وقتی می آیی
یک قلب عاشق
که متعلق به توست
دو چشمی  که به انتظار ،به در دوخته شده بیا

خار

تا آخر عمر نوکرتم 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:33  توسط بیلوا (محمد) | 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:0  توسط بیلوا (محمد) | 

          

 

 

                                          در غروب رفتنت آرزوهایم را  شکستم نازنینم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:56  توسط بیلوا (محمد) | 

 

احتیاج دارم به تو

 

 

ازدردها متولد شدم و در تمام شعرهای محزون خواهه حسرتم

.

اما پا بر جایم و هنوز مقاوم و بر غربت. غصه. سختی ها ایستاده ام

 

در شبهای ظلمانی مظلومانه خانه ای اختیار کردم برای انزوای درد الود شبانه

 

اما هنور شبها خدا را بی خواب میکنم و هنوز نظر بر اسمان دارم تا دری برویم بگشاید

 

عمری با ظالمان.مظلومان .عاشقان و غریبان.شاهان و گدایان به سر کردم و تو را در غالب

 

 تک تک انها دیدم اما هنوز با جداییها با ستمها. با غمهایی که قطره قطره اب می شوند سر به

 

 سرم و فراقت مرا از پای در نیاورده و هنوز زنده ام.

 

دری در اسمان برویم گشوده شده و کارنامه زندگی در دستم .بدیهایم در دردها و خوبیهایم

 

 در با تو بودن ثبت شده اند. حالا چه خوب و چه بد باید غربتم و غصه هایم. با خرده

 

امیدهایم چه صعب و چه سهل وداع گویم

 

اما هنوز هم امیدوارم که در اخرین

 

       غروب این ستارگان دفتر تلخ جدایی را

 

             با فصلی شیرین از وصال پایان دهم

 

                                                اما هنوز........

 

" قبول کن به اندازه یک نفس"

 

احتیاج دارم به تو

 

 

 

 

 

احتیاج دارم به تو

 

 

ازدردها متولد شدم و در تمام شعرهای محزون خواهه حسرتم

.

اما پا بر جایم و هنوز مقاوم و بر غربت. غصه. سختی ها ایستاده ام

 

در شبهای ظلمانی مظلومانه خانه ای اختیار کردم برای انزوای درد الود شبانه

 

اما هنور شبها خدا را بی خواب میکنم و هنوز نظر بر اسمان دارم تا دری برویم بگشاید

 

عمری با ظالمان.مظلومان .عاشقان و غریبان.شاهان و گدایان به سر کردم و تو را در غالب

 

 تک تک انها دیدم اما هنوز با جداییها با ستمها. با غمهایی که قطره قطره اب می شوند سر به

 

 سرم و فراقت مرا از پای در نیاورده و هنوز زنده ام.

 

دری در اسمان برویم گشوده شده و کارنامه زندگی در دستم .بدیهایم در دردها و خوبیهایم

                                                           

 در با تو بودن ثبت شده اند. حالا چه خوب و چه بد باید غربتم و غصه هایم. با خرده

 

امیدهایم چه صعب و چه سهل وداع گویم              

 

احتیاج دارم به تو

 

 

ازدردها متولد شدم و در تمام شعرهای محزون خواهه حسرتم

.

اما پا بر جایم و هنوز مقاوم و بر غربت. غصه. سختی ها ایستاده ام

 

در شبهای ظلمانی مظلومانه خانه ای اختیار کردم برای انزوای درد الود شبانه

 

اما هنور شبها خدا را بی خواب میکنم و هنوز نظر بر اسمان دارم تا دری برویم بگشاید

 

عمری با ظالمان.مظلومان .عاشقان و غریبان.شاهان و گدایان به سر کردم و تو را در غالب

 

 تک تک انها دیدم اما هنوز با جداییها با ستمها. با غمهایی که قطره قطره اب می شوند سر به

 

 سرم و فراقت مرا از پای در نیاورده و هنوز زنده ام.

 

دری در اسمان برویم گشوده شده و کارنامه زندگی در دستم .بدیهایم در دردها و خوبیهایم

 

 در با تو بودن ثبت شده اند. حالا چه خوب و چه بد باید غربتم و غصه هایم. با خرده

 

امیدهایم چه صعب و چه سهل وداع گویم

 

اما هنوز هم امیدوارم که در اخرین

 

       غروب این ستارگان دفتر تلخ جدایی را

 

             با فصلی شیرین از وصال پایان دهم

 

                                                اما هنوز........

 

" قبول کن به اندازه یک نفس"

 

احتیاج دارم به تو

اما هنوز هم امیدوارم که در اخرین      

احتیاج دارم به تو

 

 

ازدردها متولد شدم و در تمام شعرهای محزون خواهه حسرتم

.

اما پا بر جایم و هنوز مقاوم و بر غربت. غصه. سختی ها ایستاده ام

 

در شبهای ظلمانی مظلومانه خانه ای اختیار کردم برای انزوای درد الود شبانه

 

اما هنور شبها خدا را بی خواب میکنم و هنوز نظر بر اسمان دارم تا دری برویم بگشاید

 

عمری با ظالمان.مظلومان .عاشقان و غریبان.شاهان و گدایان به سر کردم و تو را در غالب

 

 تک تک انها دیدم اما هنوز با جداییها با ستمها. با غمهایی که قطره قطره اب می شوند سر به

 

 سرم و فراقت مرا از پای در نیاورده و هنوز زنده ام.

 

دری در اسمان برویم گشوده شده و کارنامه زندگی در دستم .بدیهایم در دردها و خوبیهایم

 

 در با تو بودن ثبت شده اند. حالا چه خوب و چه بد باید غربتم و غصه هایم. با خرده

 

امیدهایم چه صعب و چه سهل وداع گویم

 

اما هنوز هم امیدوارم که در اخرین

 

       غروب این ستارگان دفتر تلخ جدایی را

 

             با فصلی شیرین از وصال پایان دهم

 

                                                اما هنوز........

 

" قبول کن به اندازه یک نفس"

 

احتیاج دارم به تو

 

احتیاج دارم به تو

 

 

ازدردها متولد شدم و در تمام شعرهای محزون خواهه حسرتم

.

اما پا بر جایم و هنوز مقاوم و بر غربت. غصه. سختی ها ایستاده ام

 

در شبهای ظلمانی مظلومانه خانه ای اختیار کردم برای انزوای درد الود شبانه

 

اما هنور شبها خدا را بی خواب میکنم و هنوز نظر بر اسمان دارم تا دری برویم بگشاید

 

عمری با ظالمان.مظلومان .عاشقان و غریبان.شاهان و گدایان به سر کردم و تو را در غالب

 

 تک تک انها دیدم اما هنوز با جداییها با ستمها. با غمهایی که قطره قطره اب می شوند سر به

 

 سرم و فراقت مرا از پای در نیاورده و هنوز زنده ام.

 

دری در اسمان برویم گشوده شده و کارنامه زندگی در دستم .بدیهایم در دردها و خوبیهایم

 

 در با تو بودن ثبت شده اند. حالا چه خوب و چه بد باید غربتم و غصه هایم. با خرده

 

امیدهایم چه صعب و چه سهل وداع گویم

 

اما هنوز هم امیدوارم که در اخرین

 

       غروب این ستارگان دفتر تلخ جدایی را

 

             با فصلی شیرین از وصال پایان دهم

 

                                                اما هنوز........

 

" قبول کن به اندازه یک نفس"

 

احتیاج دارم به تو

       غروب این ستارگان دفتر تلخ جدایی را

 

             با فصلی شیرین از وصال پایان دهم

 

                                                اما هنوز........

 

" قبول کن به اندازه یک نفس"

 

احتیاج دارم به تو

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:30  توسط بیلوا (محمد) | 
                                                                                       

    نازنينم!                                                    

باز عطر ياد تو،در خاطره ی اتاقم پيچيد!             

باز مهربانی چشمهايت،
                                            
Uploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded Image                                    
پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد!
                                                                                
باز گرمی دستانت،

روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!                                            

نازنينم!

به شب و روز قسم!

به تلؤلؤ امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حياتم قسم!

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم!

نــــمی توانم!

نــمی توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!

نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!

نازنينم!

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد، روشن نگه دارم؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم

که کلمه ای حتی،از ياد نرود؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،

با کدام قلم،برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراريم،

قلمها را طاقتی نيست!

.....

نازنينم!

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،

دلم گرفته است!

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا!

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش،کم دارم
                     

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:10  توسط بیلوا (محمد) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من بیلوا هستم . 22 ساله . در این وبلاگ دل نوشته های خود را مینویسم . امید وارم

که حداقل از وبلاگم بدتون نیاد

نظر یادتون نره هااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
در عزلی عشق نشته ام...پسر یخی
یوری ...آموزش روابط پسر و دختر
آشنا ....
من و دلم
زهره خانوم
محسن پرس پولیسی ... عشقه پرسپولیس
گوگولی...؟
دنیای شعرهای زیبا و عکس های انیمیشنی
مهرشاد خوشتیب مامان
علیزضا
صدای پای آب
نگین و باران
دختر
شاعرانه
مینا
تنهاترین تنها
ای لاو یو
عرشیا
عزیز دلم
تك ستاره
شیوا- عارف
شاپرک
عکس در عکس . متن در متن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کدهای خفن جاوا اسکریپت

Powered by explorer ◄┤

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">