![]() |
![]() |
|
|
آواز زندگی را می خواندم دنیا برای من پر از زیباییهای فراوان بود تا زمانی که بر روی بام دلت خانه کردم .
آرام آمدم به سویت پر کشیدم دلت لانه ی آرزوهایم شد لانه ای که هر شاخه و برگش را با هزاران امید وعشق در کنار یکدیگر نهادم و ساختم یک زندگی تازه با بودنت . وای که چقدر لحظاتم با تو دلنشین بودم ، به هر طرف که پر می کشیدم راه دلت را پیش رو می دیدم . باور کن جدا شدن از تو دل کوچک من را می لرزاند، آنقدر غرق بودنت شدم که نفهمیدمچه وقت زندانی شده ام . چه آرا م وبی صدا در دلم نشستی نفهمیدم که تو من را فقط برای بازی با بالهایم دوست داری بالهایی که اکنون توان پریدن نداردو حبس وجودت پرو بالهایت را زخمی و شکسته کرده است پرواز را فراموش کردم آسمان را رها کردم و قفس را پذیرفتم برای اینکه تو را داشته باشم تا در وجود ت باشم اما افسوس که خوشی هایم خیلی زود به پایان رسید من دوباره پرواز را یاد خواهم گرفت، دوباره در اوج خواهم بود اما بدان دیگر آواز نخواهم خواند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:28 توسط بیلوا (محمد) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من بیلوا هستم . 22 ساله . در این وبلاگ دل نوشته های خود را مینویسم . امید وارم
که حداقل از وبلاگم بدتون نیاد نظر یادتون نره هااااااااااااااااااااااااااااااااا |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|
Powered by explorer ◄┤